X
تبلیغات
تـــا لـــد یـــک - ادبیات و هنر

دوشنبه 1391/11/23

"کنسرت های رحمان پور" (به بهانه یادداشت میرسلیم خدایگان بر کنسرت ایرج رحمان پور)

 

نشر یادداشتی از میرسلیم خدایگان شاعر ارزنده کوهدشتی در سایت میرملاس نیوز بهانه ای شد تا من نیز یکی از دغدغه های همیشگی خود را با مخاطبان فرهیخته میرملاس نیوز در میان بگذارم.در ابتدا ضمن  ابراز همدردی با خدایگان عزیز که لذت شنیدن موسیقی زنده کسی که عاشقانه صدایش را دوست دارد، از دست داده است، باید یادآوری کرد جفایی که بر هنر و هنرمند در این دیار می رود و رفته است نه قصه امروز و دیروز که قصه پر غصه سالها و قرن هاست.از فردوسی بزرگ گرفته تا هنرمندان بزرگ معاصر.خدایگان عزیز می دانم درد تو بیشتر از این است که این جفا از هنرمند بر هنرمند می رود که از ماست که بر ماست و گرنه از آنان که از هنر عاری اند،انتظاری نیست که نیست و اما بعد:

         پیشاپیش از محضر هنرمند پرآوازه لرستان جناب رحمان پور و هواداران ایشان از اینکه ممکن است این نظر باعث تکدر خاطر آنان شود،پوزش می طلبم و امیدوارم بی ادبی نگارنده را به حساب شدت و حدت ارادتی که به هنرمند بی بدیل دیاری که در آن زیسته ام  دارم،  بگذارید.

       بر این اعتقادم که ایرج رحمان پور شعر و موسیقی لری و لکی را به چنان جایگاهی رسانده است که تا سالیان دراز دست یافتن به آن برای هر کسی امکان پذیر نیست.رحمان پور احیا کننده تمام گذشته ی کسانی چونان من است که یک پای در سنت و پای دیگر در مدرنیته دارند.صدا و کلام رحمان پور تسلی بخش دل کسانی است که گرفتار در غربت سیمان و آهن زندگی معاصر هنوز دلشان برای صفا و صمیمیت گذشته می تپد.آواز برآمده از حنجره زخمی زاگرس التیام بخش زخم همه کسانی است که دل در گرو دیارشان دارند و با آوای برآمده از جان رحمان پور بر سرنوشت تلخ خویش بارها گریسته اند و می گریند.در تنهاترین لحظات زندگی ما زاگرس نشینان این صدای رحمان پور است که به یاری می آید و با بغض فرو خفته در گلویش ندا می دهدکه "صدای پا میا".رحمان پور همه حافظه ی ماست.

    و اما بر اساس همین جایگاه ویژه ای که رحمان پور در شعر و موسیقی لرستان دارد،انتظار می رود کنسرت هایی که توسط ایشان برگزار می شود از هر نظر متناسب با این جایگاه باشد.نگارنده در برخی از کنسرت هایی که در سالیان نه چندان دور تا اجرایی که چند وقت پیش در "انجمن کوهدشتی های مقیم تهران"داشت،افتخار حضور داشته ام،اما متاسفانه آن طور که باید و شاید از صدای  آسمانی ایشان لذت نبرده ام و علیرغم میل باطنی ترجیح داده ام تا در کنسرت های ایشان حاضر نشوم و به همان لوح های صوتی ایشان پناه ببرم.عدم حضور هم به فضایی که اغلب  بر این کنسرت ها حاکم است، بر می گردد.متاسفانه تعدادی از علاقمندان ایشان در حین اجرای برنامه عنان اختیار از کف می نهند و اقدام به زدن کف و هم خوانی و رقص و پایکوبی می کنند که بعضا با سکوت و گاهی هم تایید ضمنی آقای رحمان پور مواجه می شوند.موسیقی رحمان پور به عنوان یک موسیقی جدی و فاخر در برابر موسیقی بزمی یا مجلسی باید از چنان مقام و جایگاهی برخوردار باشد که بیشتر از هر چیز شنوندگان را به تفکر وا دارد تا رقص و پایکوبی.البته این نظر به معنای مخالفت با کف و پایکوبی یا به تعبیر رحمان پور سماع نیست بلکه جای آن را در موسیقی رحمان پور به عنوان یک موسیقی متفکرانه  نمی بینم.مخاطبی که خواستار سماع و شادی است می تواند در مجالسی عروسی که خوشبختانه در سال های اخیر خوانندگان زیادی هم ترانه آقای رحمان پور را بازخوانی می کنند،حضور یابد و در این مجالس سنگ تمام بگذارد.شان  و مقام ایرج رحمان پور در موسیقی لرستان کمتر از شان محمد رضا شجریان و یا اساتید دیگر در موسیقی سنتی ایران نیست.مگر در کنسرت هایی که توسط این اساتید در داخل و خارج از کشور برگزار می شود،صدایی جز تشویق آخر هر قطعه یا پایان برنامه شنیده می شود؟چرا به احترام هنر رحمانپور کنسرت های ایشان سرشار از سکوت نباشد؟

نوشته شده توسط صـــــالح ســـــوری در 15:13 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1389/10/16

زمستان

          زمستان           مهدي اخوان ثالث

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ،

سرها در گریبان است .
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را .
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند ،
که ره تاریک و لغزان است .
وگر دست ِ محبت سوی کس یازی ،
 به اکراه آورد دست از بغل بیرون ؛
 که سرما سخت سوزان است .
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
 چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر ِ پیرهن چرکین !
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی... 
دمت گرم و سرت خوش باد !
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای!
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم .
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور .
 منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور .
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم .
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم .
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد .
 تگرگی نیست ، مرگی نیست .
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است .
من امشب آمدستم وام بگزارم.
 حسابت را کنار جام بگذارم .
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی ِ بعد از سحرگه نیست .
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی ِ سرد ِ زمستان است .
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده .
به تابوت ستبر ظلمت نه توی ِ مرگ اندود ، پنهان است .
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است .
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت .
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان ،
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین ،
درختان اسکلتهای بلور آجین .
زمین دلمرده ، سقفِ آسمان کوتاه ،
غبار آلوده مهر و ماه ،
زمستان است .
نوشته شده توسط صـــــالح ســـــوری در 0:34 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1389/09/13

اولین روز دبستان

 

اولین روز دبستان بازگرد
کودکیها شاد و خندان بازگرد

بازگرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی

خاطرات کودکی زیبا ترند
یادگاران کهن مانا ترند

درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد چاپلوس

کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود

روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است

با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبرا می شدیم

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفترهامان به رنگ کاه بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی بابا روی برگ

همکلاسی های من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید

همکلاسی های درس و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش می شد باز کوچک میشدیم
لااقل یک روز کودک میشدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش

ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر

ای دبستانی ترین احساس من
باز گرد این مشق ها را خط بزن 

                                                                           "محمد علي حريري جهرمي"

نوشته شده توسط صـــــالح ســـــوری در 23:43 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1389/05/17

جوابیه سایت لور به مقاله فاصله ما با فاصله ها

جوابیه سایت لور به مقاله فاصله ما با فاصله ها

سایت لور به قلم یکی از نویسندگان خوب هم استانی جوابیه ای به یادداشت فاصله ما با فاصله ها منشر کرده است .با تشکر از گردانندگان زحمت کش این نشریه اینترنتی ُیادداشت آنان جهت قضاوت خوانندگان در اینجا آورده می شود.فقط با يادآوري اين نكته كه من نيز انتقادات فراواني به رسانه ميلي دارم.

              رسانه ملی لر را با صدای یاور معرفی کرده است یا با صدای سقایی؟
 
 مطالبه اعتراضات اخیر مردم لرستان آنقدر به حق و بجا بود که همگان را به واکنش و همراهی وادار کرد، اما در این بین چند رسانه ملی و یکی دو مورد نویسندگان محلی به دفاع از موضع «سریال فاصله ها» پرداخته اند و ضمنا معترضان را به هنر نشناسی و نا آگاهی متهم کرده اند.

    به راستی اگر نشریه «سیمره»  که نگاه بومی و فرهنگی آن همیشه مورد تحسین بوده است، از میان آن همه مطلب، بیانیه، مصاحبه و خبر که در طول دو هفته گذشته در «نگین زاگرس»، «تبلور اندیشه»، «لور»، «لرنا» و دیگر نشریات و وبلاگها و سایتها منتشر شده است حداقل یک مورد را به چاپ می رساند تا در کنار دفاع «صالح سوری» از مجموعه فاصله ها باری اگر صدای اعتراض لرستان را منتقل نمی کند دستکم عدالت و انصاف و بی طرفی را رعایت می کرد، هر گز تیتر فوق را پیشنهاد نمی دادم و یادداشت مورد بحث را موضع آقای «صالح سوری» نویسنده خوب هم استانی ارزیابی می­کردم نه موضع نشریه سیمره!

     در صفحه 7 شماره 145 (پنج شنبه 14 امرداد 89) مطلبی با عنوان «فاصله ها با فاصله ها» به قلم «صالح سوری» به چاپ رسانده است که ضمن اشاره یک خطی به « واکنش های متفاوتی در جامعه لر زبانان»، به بیان دفاعیات سهیلی زاده و محمد حمزه ای پرداخته و در ادامه در چند بند از موضع شخصی نگارنده به دفاع از سریال فاصله ها اقدام کرده است.

    همانطور که پیشتر در گفته های حمزه ای، سهیلی زاده، و در روزنامه جام جم دیدیم، در این مطلب نیز چاره ای جز تحریف مطالبه معترضان ندیده اند. در بخشی از مطلب آمده است:

«سالانه صدها فیلم و سریال در کشور ساخته می شود و در این سریال ها نقش های متفاوتی اعم از خنگ، ساده لوح، احمق، قاتل، دزد و.. به افرادی از قومیتها و گویشهای متفاوت داده می شود و بیشتر آن ها نیز به گویش فارسی تهرانی صحبت می کنند.  چرا وقتی این همه نقش منفی به گویش تهرانی صحبت می کنند اعتراض کسی بلند نمی شود؟ چرا کسی فکر نمی کند به همه تهرانی ها توهین شده است؟»

     ما مخالف استفاده از زبان و فرهنگمان در هیچ رسانه ای نیستیم، پیشتر بنده و همراهان دیگر این مطلب را شکافته ایم، باز اینجا تکرار می کنیم ما به «نوع استفاده» از زبان و فرهنگمان در رسانه ملی معترضیم. اگر در تولیدات رسانه ملی در یک سریال «یک یا چند کاراکتر منفی» به زبان تهرانی سخن می گوید در همان سریال و در صدها فیلم تلویزیونی، سینمایی، اخبار، کودک و نوجوان و.. همزمان از ده ها شبکه تلویزیونی و بلکه صدها شبکه تلویزیونی و رادیویی و ماهواره ای ده ها کاراکتر دیگر در حال معرفی جنبه های دیگر فرهنگ تهرانی هستند.

    اما در مورد دیگر اقوام، ظلم رسانه ملی به همه اقوام اگر بالسویه نبوده باشد باری دستکم همه اقوام را به نوعی در بر گرفته است. متاسفانه امروز با شنیدن نام ترک تبریز خیلی کمتر از آنکه یاد شهریار و باقر و ستارخان بیافتیم یاد تصویری می افتیم که در جوکهای ترکی از این هموطنان ارائه می شود و البته صدا و سیما و سینما هم در دامن زدن به این تقلید لهجه و مسخرگی نقش داشته است.

    به همین شکل گویشهای دیگر مردم شمال و شرق و جنوب کشور نیز هیچکدام هرگز به حقوق واقعی خود از «رسانه ملی» دست نیافته اند چه بسا اغلب استان­ها مثل لرستان از دست «رسانه استانی» خود نیز در عذابند! البته خوشبختانه جنبش مردم لر اکنون به آن حد از بلوغ رسیده است که به همه دست اندرکاران فیلم و سینمای کشور «هشدار» دهد در «نوع استفاده» از زبان و فرهنگ مردم دقت و انصاف به خرج دهند.

   اگر به زبان ما اخبار پخش نمی کنند، اگر موسیقی ما را پخش نمی کنند، اگر در فیلمها و سریالها از لری به عنوان یک زبان زنده که اقشار مختلف بالا و پایین، باسواد و بیسواد، نیک و بد بدان سخن می گویند یاد نمی شود، لطف بفرمایند و همان اندک نقشی که جهت «خنداندن مخاطب» به ما می دهند را هم دریغ کنند، باری چو عسل نمی دهی نیش مزن!

   در بخش دیگری از این نوشتار آمده است: «فیلم سازی در کشور ما با خطوط قرمز فراوانی مواجه است، در دهه های گذشته در اعتراض به ساخت فیلمی یا سریالی، یک روز پرستاران معترضند و روز دیگر معلمان..» اگر منظور شما از «فیلم سازی» امثال سریال فاصله هاست همان بهتر که خط قرمز آنچنان تنگتر شود که اساسا سرمایه ملی صرف ساخت چنین فیلمهایی نشود!

  اما در مورد توهین به پرستاران و معلمان.. همانطور که در مورد لهجه تهرانی گفته شد پرستاران و معلمان نیز اگر در شبکه ای مورد ظلم واقع شده اند در شبکه دیگری و در فیلم دیگری از آنها دفاع شده است، چه این دو قشر اساسا خودشان چندین شبکه «آموزش» و «بهداشت» و.. دارند، برخی از این سریالها «مثل سریال پرستاران» در سالهای اخیر شبانه روز پخش شده اند و هنوز هم در حال پخش هستند و..

   اما بدانید که اگر یک شبکه ملی هم به مردم لر زبان اختصاص یابد هنوز رسانه ملی از زیر بار دین مردم لر خارج نمی شود. از آنجا که ما نیک می دانیم این رسانه قصد معرفی زبان، موسیقی و فرهنگ ما را نداشته و ندارد لذا اجازه نخواهیم داد از لهجه های ما جهت طعم دادن به آش بی مزه اش استفاده ابزاری کند.

  در بند دیگری به قلم سوری آمده است: «گرچه لودگی هایی در رفتار و شخصیت یاور به ویژه هنگام خواندن ترانه های قدیمی لری دیده شده می شود، ولی یادمان باشد دوستداران موسیقی، موسیقی لری را با شخصیت یاور نمی شناسند و اگر موسیقی لری چیزی برای عرضه داشته باشد، قطعا امثال یاور کوچگترین اسیبی به آن نمی رسانند. اهالی موسیقی لری را با صدا و آثار اساتیدی هم چون علی اکبر شکارچی، بهمن علاﺀالدین، رضا سقایی، ایرج رحمانپور و.. می شناسند. فاصله موسیقی لری با موسیقی یاور در سریال فاصله ها خیلی زیاد است»

   من شرط می بندم مردم ایران لر را با همین «یاور» و «یاورها» می شناسند و اگر منظور عموم مردم است قطعا سخن آقای سوری صحیح نیست، اما اگر منظور ایشان «اهالی موسیقی» خواص است که اینجا مورد بحث ما نیست.اگر بنده بازنده شرط فوق باشم واقعا در شگفت می شوم که چگونه مردم «یاور» را نمی شناسند اما رضا سقایی را می شناسند، حال آنکه تلویزیون هرگز –جز در یکی دو دقیقه هنگام مخابره خبر در گذشتش- به وی بهایی نداده است!

    نویسنده در بند آخر مطلب به مویه خوانی برای هویت لری پرداخته است که بنده نیز ضمن تحسین قلم و شیوه بیان ایشان، از دل و جان همصدا می شوم: «هویت لر نقاشی های میرملاس بود که ویران شد، هویت لر پل کشکان بود که در حال فرو ریختن است، هویت لر قلعه فلک الافلاک است که زندانی نظامیان است. هویت لر آثار باستانی به یغما رفته است. هویت لر رضا سقایی بود مه در اوج مظلومیت مرد، هویت لر ایرج رحمانپور است که در یکی از روستاهای کوهدشت به بیل زدن روزگار می گذراند. هویت لر...»اما به این مویه ها یک بند هم بنده می افزایم: هویت لر زبان لری بود که تلویزیون سراسری و افلاک آن را به ابزار طنز و لودگی تبدیل کرد.

    در پایان لازم می دانم به ناجوانمردی یکی از بازیگران سرشناس شبکه افلاک اشاره کنم که در حاشیه مراسم تشییع جنازه زنده یاد سقایی به دانشجویانی که مشغول توزیع بیانیه اعتراض به «فاصله ها» بودند گفت شما اشتباه می کنید، صبر کنید و ببینید آخر همین فیلم «یاور» همه را سرکار می گذارد و هوش و ذکاوتش را در پس گرفتن حقش نشان می دهد. شایان ذکر است این بازیگر شبکه افلاک خودش هم کارنامه چندان سفیدی در به تمسخر گرفتن زبان ما ندارد!

نوشته شده توسط صـــــالح ســـــوری در 0:48 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1389/05/17

فاصله ما با فاصله ها(به بهانه پخش سریال فاصله ها)

فاصله ما با فاصله ها(به بهانه پخش سریال فاصله ها)

هفته نامه سیمره،صالح سوري :پخش سريال فاصله‌ها اين روزها در شبكه‌ي سوم سيما واكنش‌هاي متفاوتي را در جامعه‌ي لُر زبانان برانگيخته است. روزنامه‌نگاران، دانشجويان، هنرمندان محلي، وبلاگ‌نويسان و… هركدام از ديدگاهي به نقد اين سريال پرداخته‌اند. شدت انتقادات در جامعه به حدي بود كه «عده‌اي خواستار توقف اين سريال، عذرخواهي توليدكنندگان آن و قول مديريت صدا و سيما مبني بر عدم حمايت از توليد چنين سريال‌هاي موهني شدند!!» موج انتقادات تا آن‌جا پيش رفت كه برخي از صحنه‌هايي كه محمد حمزه‌اي كاراكتر ياور، بازي كرده بود، حذف و در قسمت‌هاي آتي نيز حضورش كم‌رنگ و نامحسوس‌تر شده‌است. اعتراض به سريال فاصله‌ها در حالي ادامه دارد، كه حسين سهيلي‌زاده كارگردان اين سريال و سريال‌هاي پرطرفدار گذشته هم‌چون دلنوازان در گفت‌وگو با آريا نيوز مدعي شده بود كه حذف برخي از صحنه‌هاي مربوط به كاراكتر ياور به سريالش آسيب جدي وارد خواهد كرد و محبوبيت آن را ميان مخاطبان كاهش خواهد داد. ايشان مدعي شده‌بود:«من در سريال‌هايم واقعيت‌هاي جامعه را بيان مي‌كنم. ياور يك واقعيت است در جامعه‌ي ما كه شما مي‌توانيد در كوچه و بازار شهرمان ببينيد. همان‌طور كه سعيد، بيتا، محسن و… همه نمود خارجي دارند. من تعجب مي‌كنم،‌كسي بگويد در اين سريال توهيني به قومي و استاني نهفته است. اين‌كه گفته مي‌شود برخي نشريات و سايت‌هاي زرد موضوع توهين به زبان لري را مطرح كرده‌اند، چنين چيزي نيست.» از طرف ديگر محمد حمزه‌اي بازيگر نقش ياور نيز در تماس تلفني با پايگاه خبري لرنا ضمن دفاع از نقش خود در اين سريال، خود را مدافع فرهنگ و زبان لري بروجردي خواند و همواره خود را به زادگاهش معتمد و وفادار دانست. ايشان در اين گفت‌وگو ضمن مثبت ارزيابي كردن نقش ياور گفته بود:«نقش ياور يك كاراكتر ساده و صادق ست و فكر مي‌كند ديگران هم مثل خود او هستند. چرا شما فكر مي‌كنيد هر كس ساده و صاف و صادق و بي‌آلايش باشد، عقب‌مانده و خنگ است؟ …. ياور نمايندگي سادگي و صداقت قوم لر است.» راز مخالفت جامعه‌ي لر زبانان با سريال فاصله‌ها به همين كاراكتر ياور برمي‌گردد. مخالفين، كاراكتر ياور را يك شخصيت منفور و مايه خجلت، تك‌بعدي، فاقد تفكر،‌داراي رفتاري آميخته با بلاهت و حماقت، ساده دل، كودن،‌ناهنجار، ساده لوح، كم‌عقل، بي‌سواد!!! كارگر و زودباور مي‌دانند. منتقدان نگران اين موضوع هستند كه نقش ياور چنان در مخاطب تأثير بگذارد كه مخاطبين سريال، شخصيت ياور را به تمام لرزبانان تعميم داده و به قول منتقدي چنين القا شود”هركس لري سخن مي‌گويد لاجرم حقير، كارگر، وردست، ساده‌دل، زودباور، كم‌سواد و… است” باتوجه به فضاي منفي كه پيرامون اين سريال و ياور ايجاد شده‌است، لازم دانستم، چند نكته را با مخاطبان و منتقدان سريال در ميان بگذارم. اول:تعميم شخصيت ياور به همه‌ي لرزبانان همان اندازه غيرقابل قبول است كه تعميم بزرگواراني چون آيت‌الله بروجردي، دكتر زرين‌كوب، دكتر شهيدي و… بر همه‌ي لرها. آيا واقعاً در جامعه‌ي لرزبانان افرادي امثال ياور يافت نمي‌شود؟ آيا اگر در جامعه‌اي افرادي شبيه ياور وجود داشته باشند، بايد آن را به كل جامعه تعميم داد؟ كدام عقل سليمي اين تعميم ناروا را مي‌پذيرد؟ سالانه صدها فيلم و سريال در كشور ساخته مي‌شود و در اين فيلم‌ها و سريال‌ها نقش‌هاي متفاوتي اعم از خنگ و ساده‌لوح و احمق و قاتل و دزد و… به افرادي از قوميت‌ها و گويش‌هاي متفاوت داده مي‌شود و بيش‌تر آن‌ها نيز به گويش فارسي تهراني صحبت مي‌كنند. چرا وقتي اين همه نقش منفي به گويش تهراني صحنبت مي‌كنند، اعتراض كسي بلند نمي‌شود؟ چرا كسي فكر نمي‌كند به همه‌ي تهراني‌ها توهين شده‌است؟ ولي زماني كه يكي از شخصيت‌هاي منفي -به گمان عده‌اي- فيلمي به زبان يا لهجه‌ي يكي از قوميت‌هاي ايراني صحبت مي‌كند، صداي اعتراض همه بلند مي‌شود؟ دوم: فيلم‌سازي در حال حاضر در كشور ما با خطوط قرمز فراوان مواجه است. در دهه‌هاي گذشته در اعتراض به ساخت فيلمي و يا سريالي، يك روز پرستاران معترضند و روز ديگر معلمان، روزي صداي اعتراض پزشكان بلند مي‌شود و روزي ديگر صنف يا گروهي ديگر. اگر قرار باشد با نقش‌ منفي‌اي كه به قومي يا گروهي و يا صنفي داده مي‌شود، قشون‌كشي شود، عده‌اي صدا و سيما را تهديد به واكنش مردم كنند و گروهي ديگر سازندگان سريالي را وابسته به بيگانگان معرفي نمايند كه حساب همه با كرام‌الكاتبين است و بايد در فيلم و فيلم‌سازي را تخته كرد و فاتحه سينما و تلويزيون را خواند. سوم: گرچه لودگي‌هايي در رفتار شخصيت ياور به‌ويژه هنگام خواندن ترانه‌هاي قديمي لري ديده‌ مي‌شود، ولي يادمان باشد، دوستداران موسيقي، موسيقي لري را با شخصيت ياور نمي‌شناسند و اگر موسيقي لري چيزي براي عرضه داشته باشد، قطعاً امثال ياور كوچك‌‌ترين آسيبي را به آن نمي‌رسانند. اهالي موسيقي لري را با صدا و آثار اساتيدي هم‌چون علي‌اكبر شكارچي، بهمن علاءالدين، رضا سقايي، ايرج رحمان‌پور و… مي‌شاسند. فاصله‌ي موسيقي لري با موسيقي ياور سريال فاصله‌ها خيلي زياد است. چهارم: بعضي از ‌منتقدان نگران هويت لري بودند كه در اين سريال احساس مي‌كردند به آن اهانت شده‌است. دوستان نگران نباشيد! هويت لر نقاشي‌هاي ميرملاس بود كه ويران شد. هويت لر پل كشكان است كه در حال فروريختن است. هويت لر قلعه‌ي فلك‌الافلاك است كه زنداني نظاميان است. هويت لر آثار باستاني به يغما رفته‌اس. هويت لر رضا سقايي بود كه در اوج مظلوميت مرد. هويت لر ايرج رحمان‌پور است كه در يكي از روستاهاي كوهدشت به بيل زدن روزگار مي‌گذراند. هويت لر جوانان سرگردان چهارراه‌هاي پايتختند. هويت لر دختراني هستند كه از فقر خود را در آتش مي‌سوزانند. هويت لر دانشجويي بود كه در سعادت‌آباد به سعادت رسيد. هويت لر … نگران نباشيد!!! دوستان هم‌تبار و هم‌زبان! من نيز چون شما نگران لر و لرستانم. من نيز نگران قضاوت عوامي هستم كه گاهي به ناحق صفتي را به قومي تعميم مي‌دهند. اما همه‌ي شما مي‌دانيد كه بيش‌تر از هر قومي در ايران براي هم‌وطنان آذري جوك، پيامك، بلوتوث، سريال و فيلم و… ساخته‌اند ولي چه كسي مي‌تواند منكر شايستگي، لياقت و تأثيرگذاري اين قوم در تاريخ هزارساله‌ي كشور شود؟ بزرگان زيادي از اين قوم برخاسته‌اند كه تا ابد مايه فخر ايران و آذري زبانان هستند. دوستان پاياب شكيبايي از دست ندهيد و اگر به زعم خودتان زخمي بر شما زده شده‌است به تعبير حافظ فوري چو چنگ به خروش نياييد و نرنجيد كه در طريقت ما كافريست رنجيدن.

نوشته شده توسط صـــــالح ســـــوری در 0:14 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1389/04/30

خبر مرگ سقايي پس از 32 سال

خبر مرگ سقايي پس از 32 سال

سي و دو سال از مرگ سقايي مي گذرد.سي و دو سال است كه سقايي ديگر نمي خواند.سي و دو سال است حنجره طلايي رضا سقايي در زير تيغ جراحي بي هنر، خاموش شده است. سي و دو سال است،فقط جسم سقايي در خاك شده است.اما هنر او و صداي او زنده است.صداي سقايي تا هميشه تاريخ زنده است چرا كه تنها صداست كه مي ماند. سقايي از همه ما زندگان زنده تر است.دولت سلطنت سقايي جاودانه است.دوستان باور كنيد، سقايي نمرده است.

نوشته شده توسط صـــــالح ســـــوری در 2:42 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1389/04/16

ميرملاس، سرباز، عقرب

ميرملاس، سرباز، عقرب1

هفته نامه سیمره،صالح سوري :خبر هولناك محو ميرملاس از صحنه‌‌ي جهان، همه‌ي دوست‌داران فرهنگ لرستان را در بهت فرو برده‌است. در اين ميان سازمان ميراث فرهنگي، صنايع دستي و گردشگري لرستان تا كنون هيچ واكنشي از خود نشان نداده‌است.نگارنده به عنوان يك شهروند لرستاني كه خود را يكي از صاحبان اين اثر جهاني مي‌داند خواستار پاسخ‌گويي سازمان ميراث فرهنگي به عنوان متولي حفاظت از اين اثر است. اصولاً چرا در ساليان گذشته با وجود هشدارهاي مكرر نشريه سيمره و با وجود علم به احتمال از بين رفتن اين اثر توسط افراد سودجو و يا ناآگاه، سازمان ميراث فرهنگي كوچك‌ترين اقدامي براي حفاظت از اين اثر انجام نداده است؟ اگر سازمان ميراث فرهنگي خود را ملزم به پاسخ‌گويي نمي‌داند پس چه كسي پاسخ‌گوست؟ چه كسي پاسخ‌گوي ستمي است كه بر فرهنگ اين ملت مي‌رود؟ چه كسي پاسخ‌گوي مرگ ميراثي بشري بود كه هزاران سال در دل صخره‌هاي ميرملاس آرام غنوده بودند؟ آيا سازمان ميراث فرهنگي كاري جز حفاظت از اين آثار تاريخي را بر عهده دارد؟ مديركل اسبق سازمان ميراث فرهنگي و فرماندار فعلي شهرستان كه خود متولد همين آب و خاك است چرا هيچ اقدامي براي محافظت از اين اثر انجام نداده است؟ مديران موزه‌ي ميرملاس خرم‌آباد كه نام‌شان و بلكه تمام هويتشان برگرفته از نقاشي‌هاي ميرملاس است چرا واكنشي نشان نمي‌دهند؟ كجايند مردان و زنان فرهنگ دوست اين ديار و دوست‌داران فرهنگ لرستان؟ آيا حميد ايزدپناه، ماري ليزلوژن و مك‌بورني از عمق فاجعه خبردار شده‌اند؟ چرا غم‌نامه‌اي، سوگ‌سرودي، نواي جان‌سوزي از سيدفريد قاسمي، علي‌اكبر شكارچي، نصرالله كسراييان، علي‌رضا فرزين، نسرين جافري، ايرج رحمان‌پور و ... به گوش نمي‌رسد؟

آهاي! اهالي فرهنگ! ميرملاس مُرد و چه‌قدر زود دير مي‌شود براي هوميان و پل كشكان و صدها اثر تاريخي ديگر...

پي‌نويس:

-1عنوان يادداشت برگرفته از پاسخ يكي از مديران اسبق در برابر سؤالي است با اين مضمون: براي حفظ ميرملاس در آن‌جا نگهباني بگماريد. وي در پاسخ گفت: سرباز به نگهباني ميرملاس بگمارم تا مار و عقرب او را نيش بزنند!(نقل به مضمون)

نوشته شده توسط صـــــالح ســـــوری در 16:50 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1389/04/08

دوبیتی

من شاعر نیستم ولی یه ذره استعداد در نظم دارم. کلام های منظوم زیر را تحت تاثیر شعر نمم چات شاعر گرانمایه کوهدشتی کرم دوستی گفته ام.گرچه ران ملخی پیش سلیمان بردن عیب است ولیکن هنرست از موری.

                                   كرم د فكر چم انجيره همشو

                                                         دل م تی كرم زنجيره همشو

                                   خدايا شعر لكي بي كرم نو

                                                    كه سوري بي كرم دلگيره همشو

 

                                    

 

نوشته شده توسط صـــــالح ســـــوری در 17:27 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1389/03/21

بومی سرود 3

 نرگس ناز

چیمِلِت  مَری دو نرگس نازِن.

بِه ریقه نویرِن ئورَ مه گازِن .

نرگس نیمه واز نویر سر نویر.

حیف ئی چیمله چاچوله بازن.

                                                         (شعری از وبلاگ ماشا)

نوشته شده توسط صـــــالح ســـــوری در 23:13 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1389/02/19

بومی سرود 2

 

 دو شعر از کرم دوستی

 

نِمم چات

وَگَردِم دَس وَ  شمشيري نِمم چات

تو ئه‌ژ گيونِ وِژِت سيري نمم چات

گِلي ي‌‌ِگِل خُلّي‌خاوي مَنينا

دياره ماجرا ديري نمم چات

هميشه كِرژ و خوينالي و قهرو

بگر پوپِ كِله‌شيري نمم چات

توگِ تيتالِ مال ايررازِنم بين

دو روژه پوخ و دلگيري نمم چات

قرار نيري، پَكَرحال و پريشون

وَ هيچ پاچاي نمفيري نمم چات

دو بِرمت لونه اَخم و تَخمه ايمشو

پرّه‌ته ماي، لَرّه جيري نمم چات

كِز و كويرژه مَنيشي، دَس وَ زوني

تو نه بيمار و نه پيري نمم چات

دويه‌رَژ بي، رَش و بي‌رنگ و رَشمه

چُمت داخِ تنويري نمم چات

«كرم» تا يكي اسم سويره ماري

دِل اي هولِ “چَم انجير”ي نمم چات

زيرنويس‌ها:

وگردم:بامن/ نمم چات:نمي‌دانم چت شده/ وژت:خودت/ گلي يه گل:گاهي اوقات/ خلي خاو:آشوب/ مَنينا:شروع مي‌كني/ دياره:معلوم است/ ديري:داري/ كرژ:تابيده، تافته/ خوينالي:خون‌آلود/ بِگِر:مثل اين‌كه/ پوپ:تاج خروس/ كله‌شير:خروس/ تيتال:شوخ‌طبع/ مال ايررازن:خانه‌دار خوش‌سليقه/ پوخ:اخمو/ نيري:نداري/ پاچا:داستان/ نمفيري:آرام نمي‌گيري/ برم:ابرو/ پرته‌ماي:عصباني هستي/ لره‌جير:لاغر يك‌دنده/ كِز:غمگين/ كويرژ:مچاله/ دويه‌رژ:دودآلود،دوداندود/ رَش:رنگ‌پريده/ چمت:هيزم نيم‌سوخته/ سوير:عروسي/ چم‌انجير:روستايي در جنوب خرم‌آباد و محل خاطره‌اي از شاعر.

هاوا دلگير

هاوا دلگير و هوگه دوير و ريوياري چني سخته

حكيم ناشي، لَشت هوكاره بيماري چني سخته

پژاره راحتت نِيلي گِرّي چوي درد كاكيله

چوي كاومَلّ تا سحر آساره بشماري چني سخته

شفق شال و كلاو بستن و تا ايواره گيونالِك

وِلكَت ار نزيكِ دوس گِلّاباري چني سخته

گِري و زاري اَر درمونِ رنجِ روزگارت بو

نقارّني، نتوني دنگت اِير آري چني سخته

يِ عمري عار و ننگ داشتن و ايسكه چوي قمار بازَل

تِلكه بين و بين‌اَر تُنِ بي عاري چني سخته

گَپت چوي سازِ قناري خَوَر اي رازِ گُل، باري

ولي اي نومْ قفس سينَت آشاري چني سخته

نه زنجير ار دس و پات بو، نه دشمن ار پرّ جات بو

دروينت بو و زندون و گرفتاري چني سخته

ولات اي خاو، مِن و بايه‌قوش ايمشو هر چريكُنمُن

خوا اي چم و خيفِ دل، نوه‌داري چني سخته

هِنا كِرد اي دَنِ ديوار، مَلّي اي رسمِ دلداري

“كرم” بيمار خوه اما پرستاري چني سخته

پي‌نويس‌ها:

هاوا: هوا. هوگه: هدف. حكيم: پزشك. هوكاره: خو گرفته. چني: چه‌قدر. پژاره: چشم‌انتظاري. گري: لحظه‌اي. كاكيله: دندان. كاومل: مرغ شب‌خوان. شفق: صبح زود. گيونالك:خسته و كوفته. ايواره: غروب. ولكت:خسته. گِلاباري:برگردي. گري: گريه. نقارني: فرياد نزني. نتوني:نتواني. ايرآري: بلند كني(در اين‌جا). ايسكه: هم‌اكنون. تِلَكه: فرار از واقعيت. تنِ بي‌عاري: خود را به بي‌خيالي زدن. آشاري: پنهان كردن. نوم: داخلي، وسط. پَرّجا:خيلي نزديك. وِلات:مردم. بايه‌قوش: جغد. چريكنمن:فرياد زديم. خُوا:نمك. خيفه‌دل: با احتياط. نوه‌داري:نگهباني. هنا:فرياد. دَن: بالاترين نقطه. مَلّ: پرنده‌ي كوچك. خوه:خوب است.

 

 

نوشته شده توسط صـــــالح ســـــوری در 19:19 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1388/10/11

دانه های زندانی

  ایمان بیاوریم

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ های تخیل

به داس های واژگون شده ی بیکار

و دانه های زندانی

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4 لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1388/05/29

سخنراني دكتر كزازي در همايش آسيب شناسي ادبيات لكي

متن كامل  سخنراني دكتر كزازي در همايش آسيب شناسي  ادبيات لكي در الشتر

استخراج و تنظيم از: رضا حسنوند« شوريده لرستاني»

 

به نام خداوند جان و خرد

اي دنيا داران اي دنيا دوسان

دنيا دمي كه چي شارو بوسان

[استاد ابتدا اين بيت« لكي »را خواندندكه ترجمه آن تقديم مي شود :

اي دوست داران و دلبستگان دنيا ، ايام  روزگار دمي بيش  نيست درست به اندازه  هنگامي است كه بوستاني در چند لحظه به غارت مي رود ]


ادامه مطلب
نوشته شده توسط صـــــالح ســـــوری در 15:13 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1388/05/27

بومی سرودها(1)

كيچه تاريك و هوا گرد و غواري۱ گرته

دور ور باغ دلم خرمن غاري گرته

گرم‌وهر۲ لشگر پاييز و خِشه بلگ درخت

باغبونن غم افتاين داري گرته

كركلاويي۳ منه‌پي ليز۴ و دلش پرده انو۵

زوره هيرو۶ كه در لونه‌شه ماري گرته

لرز و تو۷ داره ز مي‌شو لره ميزه ورخواو

دور افتاونه اورسي۸ تاري گرته

ليل۹ موره مث باگيژه د سينه نفسم

غم و نه دس دِ ملم دل منه باري گرته

آسمو چش دِ گريوه۱۰ جومه سي۱۱ كرده د ِوَر

اسبيكو وا سر شو ترم۱۲ براري گرته

تش‌بريقي وِ چپاله۱۳ زه دمئن ري غزلم

كه رديفش وِ اسربونگ۱۴ هواري گرته

خين غيرت دِ رگم ماسسه اي عشق وري

طاق دِل اِشگس و پايام اواري گرته

عابد ميرزاييان چگني

برگردان:

كوچه تاريك و هوا در سيطره‌ي غبار. باغ دلم زنجيريِ خرمن خارها. صاعقه‌ي لشكر پاييز بر خش‌خش برگ‌ها. غم افتادن درخت بر شانه‌هاي اندوه باغبان، سنگين نشسته است. پرنده‌ي كوچك دشت، بي آشيانه و غمگين. سبز ايستاده است ماري بر درگاه لانه‌ي گل‌هيرو. زمين در تبي گُر گرفته‌است، با كابوس شب‌هايش. خورشيد، ناپيدا، پشت پرده‌‌هاي سياه ابرها. گردباد نفس سر بر سينه‌ام مي‌سايد. با حلقه‌ي دست‌هاي اندوه بر گردن و سنگيني باري بر دلم. آسمان در خيسي چشم‌ها و سوگواري قامتش تابوت شانه‌هاي سپيدكوه را به نظاره ايستاده است. سيلي سرخ رعد بر گونه‌هاي غزلم. با رديف خيس گونه‌ها و هواري در گلو. ماسيده خون غيرت در رگ‌ها. برخيز اي عشق! كمر طاق دلم شكست. آواري بر پاهايم فرو ريخته است.

منبع:سایت سیمره

نوشته شده توسط صـــــالح ســـــوری در 13:40 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1388/05/25

مفرغ لرستان

چند قطعه از مفرغ هاي لرستان در موزه ريتبرگ شهر زوريخ حفظ و نگهداري مي شود كه در ميان مجموعه هاي مفرغي لرستان در جهان نمونه هايي استثنايي است .به گزارش «ميراث خبر»، مفرغ هاي لرستاني اين موزه از حيث معرفي مراحل تحول كيا تمدن و چگونگي سرگرمي هاي زندگي يك قوم كهن داراي اهميت بسيار است .بر اساس مقاله اي از ع.روح بخشيان، پژوهشگر و مترجم، موزه ريتبرگ كه در شهر زوريخ از مراكز علمي و فرهنگي سوئيس قرار دارد ابتدا خانه خانواده وسندونك بوده است. صاحبان اين خانه، اغلب به خاور دور مسافرت مي كردند و در بازگشت به كشور خود چندين اشياي عتيقه با خود مي آوردند و در راهروها و تالار خانه خود نصب مي كردند. آنها به مرور كه تعداد اين اشياي فزوني يافت، تصميم گرفتند كه خانه خود را به موزه تبديل كنند.
     
همچنين چند تن از كلكسيونرها نيز عتيقه هاي خود را به آنان هديه كردند؛ و اين موزه در سال 1952 ميلادي به طور رسمي افتتاح شد .بر پايه اين گزارش در راهنماي موزه ريتبرگ، در صفحه به معرفي مفرغ هاي لرستان و جغرافياي اين منطقه پرداخته شده است .از پژوهش ها چنين بر مي‌ آيد كه قديمي ترين مفرغ هاي لرستان در هزاره سوم پيش از ميلاد ساخته شده اند و تاريخ تازه ترين آنها به قرن هاي هفتم و ششم پيش از ميلاد مي رسد .در گذشته اين اشيا به كمك ذوب رشته هاي ظريف مس ساخته مي شد. اين نوع هاي لرستاني با اشكالي انتزاعي و بسيار ظريف و دقيق ساخته شده اند .از سال 1928، هزاران قطعه مفرغ از منطقه لرستان به بازارهاي عتيقه فروشي جهان راه يافته است

منبع: سایت خبرگزاری میراث فرهنگی

نوشته شده توسط صـــــالح ســـــوری در 2:40 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1388/05/22

معرفی کتاب

از هوای قرقی و گرسنگی اولین دفتر شعر امین کنونی - شاعر کوهدشتی- در هزار نسخه و توسط انتشارات کتاب شمس منتشر شد . در این کتاب، 42 غزل ،2 مثنوی،8 ترانه،12 دو بیتی،23 رباعی و 13 نوسروده ا ز اشعار ایشان به چاپ رسیده است. برای این شاعر جوان آرزوی توفیق داریم. واینک یکی از اشعار کتاب:

                                  غبار بی سوار                                                    

                     سال سال شوره زار، سال سال بی بهار

                     آسمان پر غبار،ابرهای بی بخار

                     سال مرگ سال ها، بال بال بال ها

                     سال میله میله ای ،سال سخت بی فرار

                     در هوای گرگ و میش زوزه شب است و شن

                     در کویر چشمه ها انتظار و انتظار

                     دسته دسته می روند خسته خسته می تپند

                     رو به سوی بی کجا سهره های داغدار

                     سنگ ها همه به بند دست ها به سر گره

                     قلب کوچه می زند از سگان سایه خوار

                      جای سبزه های نو خارهای بی دلیل

                      جای شور بلبلان، جیغ شوم قار قار

                       ای نسیم خوش نفس دست بر سرم بکش

                       من دلم گرفته، از این غبار بی سوار

نوشته شده توسط صـــــالح ســـــوری در 22:12 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1388/04/21

زيستن‌هاي ملال‌آور

زيستن‌هاي ملال‌آور به بهانه نمايش فيلم بي پلامار در سالن امتحانات دبيرستان دكتر حسابي كوهدشت *

نام فيلم : بي پلامار ، كارگردان : ناصر صفار  ، نويسنده فيلم نامه: سيد جعفر فلاحي ، فيلمبردار: محمد باجلان ، تدوين: طالبي ، موسيقي متن: منوچهر رحمتي ، بازيگران: سيد جعفر فلاحي، غلام شيرازي، حسنعلي مرادي، آذر بالاوندي، يعقوب خنجري ، مهتاب مرادي و.....  ،تهيه كننده : عباس رشيدي    

خلاصه فيلم : در يك آبادي و در مجلس عروسي، مردم در حال هلهله و شادي هستند و هر كسي به كاري مشغول است پدر داماد بزغاله‌اي را به تيركي چوبي بسته و از تفنگ بدستان ميخواهد نشانه‌اش بگيرند .مردي_ شخصيت اول_ فيلم پسرش را به دنبال همسرش ميفرستد و از او ميخواهد كه تفنگ را برايش بياورد. زن از اينكه ممكن است تفنگ باعث نزاع يا اتفاق ناگواري شود از دادن تفنگ به پسر امتناع مي كند .مرد خود به خانه مي‌آيد ،تفنگ را بيرون مي‌آورد و در گوشه‌ حيات تفنگ را فشنگ گذاري مي كند. در حين برطرف كردن گير اسلحه ناگهان تيري از تفنگ بيرون مي‌جهد و قلب زن را مي‌شكافد. مرد مي‌گريد و بچه‌هاي بي‌مادر مويه سر مي دهند و .....

     بي پلامار حديث مكرر سنن غلط حاكم بر جامعه روستايي و شبه شهري ماست. در بي پلامار روستا و شهر هر دو مطرودند و هر دو به يك چوب رانده مي‌شوند. مگر نه اينكه در فيلم روستا باعث راندگي است و شهر عامل ماندگي است. از اينجا مانده و از آنجا رانده . بي پلامار حديث تلخ زيستن‌هاي ملال آور است. ولي كاش تاملي عميق تر بر موضوع مي شد و كاري قوي تر ارائه مي گرديد. آنچه كه در ذيل به صورت هفت نكته به نظر مي‌آيد قضاوتي است بر اساس نسخه به نمايش در آمده در سالن امتحانات دبيرستان حسابي كوهدشت.

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط صـــــالح ســـــوری در 1:8 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1388/04/20

نوروز از نگاه شريعتي*

نوروز از نگاه شريعتي*

بهار و نوروز از جمله موضوعاتي هستند كه ذهن بسياري از هنرمندان, متفكران , انديشمندان و اهل ذوق را به خود مشغول داشته‌اند. در تاريخ ادبيات ايران كمتر هنرمند و يا اديبي مي‌توان يافت كه در مجموع آثار خود يادي و ذكري از بهار و نوروز نكرده باشد و پيرامون آنها طبع‌آزمايي ننموده باشد. جاي پاي بهار و نوروز را در جاي جاي آثار ادبي جدي, فولكلور, ترانه‌ها, پندنامه‌ها, سفرنامه‌ها ,مطالعات مردم‌شناسي و مردم‌نگاري, تاليفات جغرافيايي و...... مي‌توان مشاهده نمود. از جمله انديشمندان متاخر كه پيرامون نوروز داد سخن داده است، بايد به دكتر علي شريعتي_ نويسنده فقيد_ اشاره نمود.

       از ديدگاه دكتر شريعتي نوروز سال هاست كه بر جهان فخر مي‌فروشد و دليل آنرا در اين مي‌داند كه نوروز جشن جهان است و روز شادماني زمين و آسمان و آفتاب و جوش‌شكفتن‌ها و شور‌زادن‌ها و سرشار از هيجان هر آغاز . از نگاه دكتر شريعتي نوروز اگر يك جشن به تعبير ايشان" تحميل سياسي "و يا" يك قرارداد اجتماعي" بود اين همه سال دوام نمي‌‌آورد و نمي‌توانست در تند باد حوادث از خود ايستادگي نشان دهد..

        دكتر تفاوت نوروز با جشن‌هاي ديگر را در اين مي‌داند كه جشن‌هاي ديگر غالبا در پشت درهاي بسته در ميان اتاق ها و زير سقف‌ها در كارگاه‌ها و..... اتفاق مي‌افتد، اما نوروز آدميان را به طبيعت دعوت مي‌نمايد و از آن با عنوان" تجديد خاطره خويشاوندي انسان با طبيعت" ياد مي‌نمايد : "هر سال اين فرزند فراموشكار_ انسان _كه سرگرم كارهاي مصنوعي و ساخته‌هاي پيچيده خود، مادر خويش_ طبيعت_ را از ياد مي‌برد با يادآوري‌هاي وسوسه‌آميز نوروز به دامن وي باز مي‌گردد."شريعتي بر اين اعتقاد بود كه نوروز در آينده جوانتر و درخشان‌تر و توانا‌تر خواهد گرديد و دليل آن را در پيچيدگي و سنگيني تمدن مصنوعي امروز مي‌دانست. شريعتي از نوروز تحت عنوان" خوراك حياتي يك ملت" ياد مي‌كند و دليل آن را ناپايداري و تغيير جهان مي‌داند كه هميشه در حال" شدن" است و تنها چيزي كه تغيير نمي‌كند، تنها اصل تغيير و ناپايداري است. در اين تغيير و تحول ارتباط نسل‌ها قطع مي‌گردد و در بين ما و گذشتگان‌مان" دره هولناك تاريخ" حفر مي‌گردد. ولي آنچه مي‌تواند اين دوره هولناك را پر نمايد و ارتباط ما را با گذشتگان برقرار نمايد و" ما حضور آنان را در زمان خويش و كنار خويش و در خود خويش احساس كنيم" سنت‌ها و آداب و رسوم يك ملت هستند و نوروز يكي از مهمترين اين سنت‌هاست.

     دكتر نوروز را علامت حيات ما ايرانيان مي‌دانست و معتقد بود كه ايرانيان در طول ساليان و قرون گذشته همواره و در سخت‌ترين شرايط تاريخي چه هنگام حمله وحشيانه اسكندر" در كنار شعله‌هاي مهيبي كه از تخت جمشيد زبانه مي‌كشيد" و چه زماني كه قوم خون‌خوار مغول شرق و غرب كشورمان را لگدكوب جفا نمود و چه هنگامي كه مردم توسط شمشير خليفه جاهلي اموي و عباسي قتل عام مي‌شدند، نوروز برپا مي‌گرديد و مردم ايران نشان مي‌دادند كه با همه اين مصائب زنده‌اند و حاضر نيستند خويشتن خويش را فراموش كنند. نوروز از دو نظر براي شريعتي قابل احترام بود. هم به اين افسانه زيبا به تعبير ايشان" زيباتر از واقعيت" اعتقاد داشت كه" نوروز نخستين آفرينش است كه اورمزد دست به خلقت جهان زد و شش روز در اين كار بود و ششمين روز خلق جهان پايان گرفت" و هم به اين روايت مذهبي كه :" انتخاب علي(ع) به خلافت و نيز انتخاب علي به وصايت در غديرخم هر دو در اين هنگام بوده است." و بنابر همين ويژگي‌ها بود كه دكتر زايش روم, سرزدن عشق, طلوع آفتاب و آغازيدن زمان را در نوروز مي‌دانست. شريعتي رسالت نوروز را در طول تاريخ زدودن رنگ افسردگي و پژمردگي و اندوه از سيماي اين ملت صبور و زجركشيده مي‌دانست و معتقد بود كه نوروز به خوبي از عهده اين وظيفه و رسالت بر‌آمده است." نوروز رسالت بزرگ خويش را همه وقت با قدرت و عشق و وفاداري و صميميت انجام داده است و آن زدودن رنگ پژمردگي و اندوه از سيماي اين ملت نوميد و مجروح است و درآميختن روح مردم اين سرزمين بلاخيز با روح شاد و جانبخش طبيعت و عظيم‌تر از همه پيونددادن نسل‌هاي متوالي اين قوم_ كه برسر چهارراه حوادث تاريخ نشسته و همواره تيغ جلادان و غارتگران و سازندگان كله مناره‌ها، بندبندش را از هم گسسته است- و نيز پيمان يگانگي بستن ميان همه دل‌هاي خويشاوند كه ديوار عبوس و بيگانه دوران‌ها در ميان شانه‌شان حايل مي‌گشته و دره عميق فراموشي ميانشان جدايي مي‌افكنده است."

         زكوي يار مي‌آيد نسيم باد نوروزي       از اين باد ار مدد خواهي چراغ دل برافروزي

*اين مقاله در شماره 21و22 نشريه آسو منتشر گرديد.

نوشته شده توسط صـــــالح ســـــوری در 1:26 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1388/04/01

هويت و فرهنگ بومي*

هويت و فرهنگ بومي*

زماني امه سزر متفكر معروف الجزايري در جايي گفته بود :" نزديكترين راه به جهان آينده تعمق در گذشته است" و جشنواره مور و هوره كه با سعي اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي كوهدشت و با پشتيباني مالي دكتر بهمن كاظمي_ پژوهشگر پر تلاش و فرهنگ دوستي كه تمام هم و غم زندگي خويش را به تحقق و پژوهش در آواهاي باستاني مناطق مختلف ايران نهاده است_ بهانه‌اي بود تا مدتي هر چند اندك به تعمق و تفكر در گذشته پيشينيان خويش بپردازيم و گوش به نواهاي باستاني‌اي بسپاريم كه قرنهاست زاگرس‌نشينان صبور و دردمند از سر سوز‌دل و نه بر سبيل تفنن محافل خويش را به اين"دنگ‌هاي" باستاني مي‌آرايند.وقتي كه حنجره زخمي زاگرس_ ايرج رحمان‌پور_ به بازخواني اين مويه ها و تلفيق آنها با موسيقي محلي پرداخت ،شايد كمتر كسي باور مي‌كرد كه روزي اين چنين با استقبال پرشور و دور از انتظار نسل جوان  قرار گيرد. نسلي كه در عصر جهاني شدن گوشش چنان از انواع و اقسام موسيقي‌هاي مبتذل پر شده بود و آهنگهاي غيربومي و فراملي چنان دل از او ربوده بودند كه گويي آنان" ريشه در خاك "ندارند و" چراغشان در اين خانه نمي‌سوزد". مور يا هوره يكي از ده ها ميراث فرهنگي است كه از گذشتگان به ما رسيده است و ميراث‌هاي فرهنگي يك ملت نشانه‌اي از تاريخ يك فرهنگ و يك ملت به شمار مي‌روند كه روح آن ملت در وجود آنها جنبه ابديت و نويني به خود مي‌گيرد. به بيان ديگر ميراث فرهنگي يك ملت بيانگر هويت فراموش نشدني آن مردم است و اگر خواسته باشيم جهانيان ما را بشناسند ،چاره‌اي نداريم، جز اينكه ميراث فرهنگي خويش را پاس بداريم و آنان را به جهانيان معروف نماييم. وظيفه ماست كه ضمن توجه به فرهنگ جهاني و غافل نماندن از آن فرهنگ بومي خويش را به باد فراموشي نسپاريم و به تعبير دكتر ورجاوند بايد به اين ميراث به صورت كشتزارهايي نگاه كنيم كه از نيروي باروري براي به دست دادن محصولاتي مفيد برخوردارند. بر ماست كه اين كشتزارهاي باير را داير گردانيم و با تلاش و كوشش از آنها به مثابه بخشي از سرمايه‌گذاري جهت ساختن آينده‌اي پربار و موفق بهره بجوييم. موسيقي هم به عنوان يكي از ميراث‌هاي فرهنگي ما در دنياي معاصر اگر گوشي براي شنيدن آن پيدا شود، قطعا آن گوش وقت خود را صرف شنيدن بازخواني ترانه‌ها و آهنگهاي فرهنگ غربي_ كه اكنون با زبان و بياني ديگر و در سطحي ضعيف‌تر و نازلتر ارائه مي‌گردد_ نخواهند كرد و او انتظار دارد كه موسيقي بومي ما را بشنود و بي‌شك در موسيقي ما هم رگه‌هايي از جذابيت و خلاقيت وجود دارد كه بتواند جهانيان را به احترام ما از جاي خويش نيم‌خيز نمايد. همان جذابيت و خلاقيتي كه عنوان مرواريد سياه اقيانوس‌ها را در يكي از معتبرترين جشنواره‌هاي موسيقي جهان براي شاميرزامرادي به ارمغان مي‌آورد.

برگزاري جشنواره مور و هوره در كوهدشت وسيله‌اي شد، تا نهادهاي متولي و مرتبط با فرهنگ اين آب و خاك محك بخورند و بار ديگر متوجه شويم تا زماني كه به مقوله فرهنگ به صورت ارگانيك نگاه نشود و تا زماني كه تك تك ارگان‌هاي فرهنگي در مقابل فرهنگ بومي استانمان احساس وظيفه ننمايند، اين فرهنگ به رشد و بالندگي نخواهد رسيد. جشنواره مور و هوره كه چندين سال از زمان پيشنهاد و طرح آن به اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي مي‌گذرد، امروز بايد در شرايطي برگزار گردد كه اگر نبود همت بلند آقاي دكتر كاظمي" كه تمام هزينه جشنواره را متقبل گرديد" شايد هيچ‌وقت اين جشنواره برپا نمي‌شد. به هر حال اگر بخواهيم در عصر جهاني شدن جايگاه و پايگاهي داشته باشيم ،چاره‌اي نداريم، جز آنكه به خويشتن خويش برگرديم و ميراث‌هاي ماندگار خود را بشناسيم و قصه‌هاي از ياد رفته را احيا نماييم و قله‌هاي فخر تاريخ گذشته را به نسل جوان معرفي كنيم.

*اين مقاله در شماره 8+3 ،آذر 1383 به چاپ رسيده است.

نوشته شده توسط صـــــالح ســـــوری در 1:16 |  لینک ثابت   •